دزد گاهی انار میدزدد یا درخت چنار میدزدد
گاهی از روی نقشه دنیا خط نصفالنهار میدزدد
گاه پنهان ز چشم اهل نظر خم ابروی یار میدزدد
دزد، دزد است، کار او دزدی است برج را با منار میدزدد
گاه همدست با گرانیها سبد خانوار میدزدد
یا اگر دوستدار فرهنگ است سیم را از سه تار میدزدد
دزدها، هرکدام یک جورند یک نفر چوب دار میدزدد
یا که ضد وزارت نیرو است آب از سد لار میدزدد
دیگری مافیای نفت شده از یمین و یسار میدزدد
آخری هم ز فرط بیکاری آدم اهل کار میدزدد
الغرض، دزدها که هر جایند عاملان تورم، آنهایند
منبع : دوهفته نامه گل آقا شماره چهارم 6 تير 1387
متن زير را به نقل از سايت گل آقا مي خوانيم :
همانطور كه وعده داده بوديم، دوهفتهنامه گلآقا از پنجشنبه همين هفته، يعني 26 ارديبهشت مهمان خانههای شما خواهد بود، البته با ظاهري جديد و صد البته با همان اصول و خط مشي گلآقايي!
در خصوص اينكه اصلا چه شد كه اينطور شد، يعني ما را چه شد كه به فکر انتشار چنين نشریهای افتادیم، عجالتا توجهتان را به بخشي از مقدمه گلنسا كه در اولين شماره از دوهفتهنامه آمده جلب ميكنيم:
مؤسسه فرهنگي ـ هنري گلآقا همين حالا هم فعاليتهاي مختلفي در عرصه طنز (از جمله برگزاري جشنواره كمدي، ساخت انيميشن و...) انجام ميدهد كه ما حتي اگر يكي از آنها را هم انجام بدهيم، احتمالاً به وظيفه خودمان در قبال فرهنگ و هنر و طنز و پاسداشت نام گلآقا عمل كردهايم. اما واقعيت اين است كه احساس كرديم در اين دوران انتشار يك نشريه طنز آن هم به صورت هفتهنامه، نشد فعلاً دوهفتهنامه براي عموم مردم اگر كار واجبي نباشد، لازم است. دلمان ميخواهد گل لبخند را بار ديگر به چهره هموطنانمان بياوريم، با همان اصول و خطمشي گلآقا و صدالبته در قالب و شكلي نو مطابق با روزگار و زمان خود. هرچند كه اين روزها انجام همه اين كارها و انتشار يك نشريه طنز، علاوه بر مقداري بيعقلي، دستكمي از شكستن شاخ غول هم ندارد!...
از اينجا به بعدش بماند براي وقتي كه انشاءا... خودتان دوهفتهنامه را ابتياع فرمودید!
1. نام خانوادگی بجه هایتان تابع نام خانوادگی شما است.
2 .مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.
3.برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.
۴.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.
5.دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.
6.جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست.
7.لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.
8.ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.
9.همکارانتان نمی توانند اشک شما را در بیاورند.
10.اگر در 34 سالگی هنوز مجردید احدی به شما ایراد نمی گیرد.
11.رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.
12.با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید.
13.وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.
14.بدون هدیه میتوانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.
1۵.می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید.
16.حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.
17.ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.
18.در تقسیم ارث سهم بیشتری می برید.
19.احتمال مدیر شدنتان زیاد است.
20.می توانید چند زن داشته باشید.(احتیاط! معلوم نیست خوشبخت شوید)
مشغله
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟
زندگی خروسی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر
اگر یک مرد هستید و دوست دارید عشقتان همیشه از شما و رابطه تان راضی و خشنود باشد باید در زندگی او چنین آدمی باشید:
یک دوست / یک همدم / یک عشق / یک پدر / یک برادر / یک رئیس / یک نجار / یک برقکار / یک لوله کش / یک مکانیک / یک دکتر / یک طراح / یک متخصص روابط جنسی / یک متخصص زنان / یک روانپزشک / یک روانکاو / یک ماساژور / یک شنونده خوب / یک برنامه ریز خوب / یک آدم تمیز / با احساس / ورزشکار / گرم / دلسوز / شجاع / باهوش / بامزه / خلاق / قوی / رقیق القلب / همدرد / پر تحمل / آینده نگر / بلندپرواز / لایق / قابل اعتماد / راستگو / قابل اتکا و ....
و این نکات را هرگز فراموش نکنید :
مدام از او تعریف کنید
عاشق خرید کردن باشید
صادق باشید
پول تان از پارو بالا برود
و به دخترهای دیگه هم نگاه نکنید
و در عین حال شما باید :
تمام توجه تان را به او معطوف کنید و اصلا توقع همین رفتار را از او نداشته باشید
زمان زیادی را به او اختصاص بدهید، مخصوصا در تنها گذاشتنش
به او فضای کافی بدید ، این یعنی : هیچ وقت نپرسید که کجا میری
و تاکید می کنم که این سه چیز را هرگز فراموش نکنید:
تولدش را
سالگردهای مشترکتان را
و قرار ملاقات هایی که می گذارد
و حالا خانم های محترم چه طور می توانند یک مرد را راضی و خشنود کنند:
فقط دست از سرش بردارید و تنهایش بگذارید !

سياست آمريكايي
يکي به پسرش ميگه : ميخوام برات زن بگيرم . پسر ميگه : نه بابا ، ولش کن . ميگه : دختر بيل گيتسه ، نميخواي ؟ پسر لبخند ميزنه و ميگه : باشه !بعد ميره پيش بيل گيتس و ميگه : دخترتو عروس نميکني ؟ ميگه : نه! ميگه : پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند ميزنه و ميگه : باشه ! بعد ميره پيش رييس جمهور و ميگه : معاون نميخواي ! ميگه : نه ! ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ؟! رييس جمهور لبخند ميزنه و ميگه : باشه !
سوال از بوش
جورج بوش در بازديد از يک مدرسه ابتدايي ، وارد يک کلاس مي شود و به بچه ها مي گويد که مي توانند هر سوالي دارند از او بپرسند . يک پسر بچه دستش را بلند مي کند .
جورج بوش مي پرسد : اسمت چيه ، کوچولو ؟
اسمم بيلي است و سه تا سووال دارم .
سووال هايت را بپرس عزيزم .
اول ، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد ؟
دوم ، چرا با وجود اينکه راي ال گور بيشتر بود ، شما رئيس جمهور شديد ؟
سوم ، چرا بن لادن پيدا نشد ؟
همان لحظه زنگ تفريح ميخورد و جورج بوش مي گويد که بعد از زنگ تفريح به سوال و جواب ادامه ميدهد . بعد از زنگ تفريح يک پسر بچه ديگر دستش را بلند مي کند .
جورج بوش از او مي پرسد : اسمت چيه ، کوچولو ؟
اسمم جاني است و پنج تا سووال دارم .
اول، چرا سلاح کشتار جمعي در عراق پيدا نشد ؟
دوم ، چرا با وجود اينکه راي ال گور بيشتر بود ، شما رئيس جمهور شديد ؟
سوم ، چرا بن لادن پيدا نشد ؟
چهارم ، چرا زنگ تفريح بيست دقيقه زودتر خورد ؟
پنجم ، بيلي کجاست ؟
باهوش ترين رئيس جمهور دنيا
هواپيمايي درحال سقوط بود و يک چتر نجات کم بود ، بنابر اين يک نفر بايد فداکاري مي کرد .
زين الدين زيدان يک چتر بر داشت و گفت : من بهترين فوتباليست جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم . اين را گفت و پريد . برد پيت هم يک چتر ديگر بر داشت و گفت : من محبوب ترين هنرپيشه جهان هستم و بايد نجات پيدا کنم . اين را گفت و پريد . جورج بوش هم يک چتر بر داشت و گفت : من باهوش ترين رئيس جمهور دنيا هستم و بايد نجات پيدا کنم . اين را گفت و پريد . فقط دو نفر در هواپيما مانده بودند . يک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم .
پاپ گفت : فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آينده پيش روي تو است . بيا اين چتر را بردار و خودت را نجات بده . پسر بچه گفت : احتياجي نيست . اون آقاهه که ميگفت باهوش ترين رئيس جمهور دنياست ، با کوله پشتي مدرسه من پريد بيرون !
جنگ جهاني سوم
شبي جورج بوش و توني بلر سرگرم گفتگو بودند . يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارید راجع به چه موضوعي حرف مي زنید . جورج بوش گفت : ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم . مرد پرسيد : براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟ جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت : ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوال نخواهد کرد !
خانم ها مثل راديو هستند :
هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگويي نمي شنوند.
خانم ها مثل شبکه اينترنت هستند :
از هر موضوعي يک فايل اطلاعاتي دارند.
خانم ها مثل چسب دوقلو هستند :
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد، ديگر بايد سيم را بريد.
خانم ها مثل موتور گازي هستند :
پر سر و صدا، کم سرعت، کم طاقت
خانم ها مثل رعد و برق هستند :
اول برق چشمهاشون مي رسه، بعد رعد صداشون.
خانم ها مثل ليمو شيرين هستند :
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.
خانم ها مثل موبايل هستند :
هر وقت کاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.
خانم ها مثل گچ هستند :
اگر چند دقيقه مدارا کنيد آنچنان سخت مي شوند که هيچ شکلي نمي گيرند.
خانم ها مثل کنتور برق هستند :
هر چند سال يکبار سن آنها صفر مي شود.
خانم مثل فلزياب هستند :
هرگاه از نزديکي طلافروشي رد مي شوند عکس العمل نشان مي دهند.
پسرها :
۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.
دخترها :
۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن.
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- دو دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن.
۱۶- کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن.
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. ( حواس نمیذار برای آدم )
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- میندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن ( ميگم چرا اینقدر يواش ميره )
دو هفته اقامت در بهترين هتل ايران ، ديدار خصوصي با دکتر احمدي نژاد ، صبحانه کره محلي و عسل سبلان ، ناهار آبگوشت بزباش ، شام کباب بناب ، حضور در تمام بخش هاي خبري دنيا ، يک دست کت و شلوار هاکوپيان ، بليط پرواز مستقيم به لندن ، به اضافه دهها جايزه ديگر ... کافي است يکبار به آبهاي ايران تجاوز کنيد !
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدر جان ! لطفاً برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکری می کنه و میگه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم ، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم . مامانت دولت هست ، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه . کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست ، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره . تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی . داداش کوچیکت هم که دو سالش هست ، نسل آینده است . امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی .
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره . میره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه . میره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمیشه . میره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه ، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره ...! پسر کوچولو میره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه .
فردا صبح باباش ازش می پرسه : پسرم ! فهمیدی سیاست چیه ؟ پسر میگه : بله پدر ، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست . سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده ، درحالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه ، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه !
درس اول : يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند ... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه ... جن ميگه : من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم ... منشی می پره جلو و ميگه : « اول من ، اول من! ... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم » ... پوووف ! منشی ناپديد ميشه ... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه : « حالا من ، حالا من! ... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم »... پوووف ! مسوول فروش هم ناپديد ميشه ... بعد جن به مدير ميگه : حالا نوبت توئه ... مدير ميگه : « من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن » !
نتيجه اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !
درس دوم : من خيلی خوشحال بودم ... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم ... والدينم خيلی کمکم کردند ... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود ... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود ... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم ... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی ... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت : اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ............ ! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم ... اون گفت : من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم ... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم ... يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم ! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت : تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی ... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم ... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم ... به خانوادهء ما خوش اومدی !
نتيجه اخلاقی : کيف پولتان را هميشه در داشپورت ماشين بگذاريد !
باز باران قطره قطره