اول اينكه فقط خالقشون از منطق درونشون سر در مياره دوم اينكه فقط خودشون زبون خودشون رو ميفهمن سوم اينكه اگه يكي پابندشون بشه بايد هر چي پول داره براشون لوازم جانبي بخره چهارم اينكه يكمي صبر ميكردي يكي بهترش گيرت ميومد !
شعر زیر را در 23 آذر ماه سروده ام که در اصل طنز شده شعر سهراب می باشد . امیدوارم از آن خوشتان بیاید .
اهل تهرانم
روزگارم الکی ست
تکه نانی دم در ، چشمکی هست به من
همسری دارم من ، بدتر از شیر ژیان
دوستانم که نگو
که در این نزدیکی ، می کنند دودی هوا
لای این شب بو ها ، پای آن منقل داغ
و گیاه را می دهند آب در پشت درخت
من که معتاد نیستم
منقل من الکی ست
دست من یک انبر ، دست دیگر یک سیخ
می زنم من بر سیخ
جگری افسانه ، تکه گوشتی رویا
بوی آن تکه گوشت ، در هوا جریان دارد
قار قور شکم من پیداست
اندرونم چه تلاطم دارد
کبابم را که می خوردم من
چشم ها را می بستم ، دست هایم را که نه
پس چطور من علف مزه گوشت می خوردم
پی بی پولی خود
از پس کنجه طاق
من اتاقم پیداست
من که حالم خوش نیست
پس چطور بر سر کاری بروم
اهل تهرانم
پیشه ام بیکاریست
گاه آهی می کشم از زخم زبان های شما
اختر بخت من در کنج اتاق زندانیست
دل تنهایی من
چه بزرگ است چه بزرگ ... می دانم
حرف هایم کشکی ست
خوب می دانم من ، حوض ما آب ندارد هیچ وقت
اهل تهرانم
نسبم شاید برسد
به ناکجا آباد ، که در این دنیا نیست
نسبم شاید به دیار هپروتی برسد
ولی من می دانم که خدایی هست
و در این نزدیکی ست ...