زن مدل هارد ديسک : همه چي يادش ميمونه ، تا ابد !
زن مدل رم (RAM) : از دل برود هر آن که از ديده برفت !
زن مدل ويندوز : همه ميدونن که هيچ کاري رو درست انجام نميده ، ولي کسي نميتونه بدون اون سر کنه !
زن مدل اکسل : ميگن خيلي هنرها داره ولي شما فقط براي چهار نياز اصليتون ازش استفاده ميکنين !
زن مدل اسکرين سيور : به هيچ دردي نميخوره ولي حداقل حوصله آدم باهاش سر نميره !
زن مدل سِروِر (Server) : هر وقت لازمش دارين مشغوله !
زن مدل مولتيمديا : کاري ميکنه که چيزهاي وحشتناک هم خوشگل بشن !
زن مدل سيدي درايو : هي تندتر و تندتر ميشه !
زن مدل ايميل : از هر ده تا چيزي که ميگه ، هشتتاش بيخوده !
زن مدل ويروس : به نام «عيال» هم معروفه . وقتي که انتظارش رو ندارين ، از راه ميرسه ، خودش رو نصب ميکنه و از همه منابعتون استفاده ميکنه . اگر سعي کنين پاکش کنين ، يک چيزي رو از دست ميدين ، اگه هم سعي نکنين پاکش کنين ، دار و ندارتون رو از دست ميدين !
در اينجا جاي دارد از آقاي محمد طالقاني بابت مقاله زير تقدير و تشكر كنم . ايشان با موشكافي روي اين مسئله بسياري از درد و دل هاي افسران وظيفه كه يكيش هم خود من هستم را به رشته تحرير درآورده است . با وجود اينكه اين مقاله براي اين وبلاگ طولاني بود ولي دلم نمي آمد از درد و دل و حرف هاي بيش از دو هزار افسر وظيفه راهنمايي و رانندگي تهران بگذرم . ( عكس سمت راستي فرمانده گروه ما را نشان مي دهد ! )

پليس راهنمايي و رانندگي تهران و بويژه افسران وظيفه ، بخشي از نيرويي ست كه در زندگي روزمره شهروندان ، بيشترين ارتباط را با آنها دارند ؛ افسراني كه خود روزي خارج از اين لباس ، پشت فرمان نشسته اند ؛ با ذهنيت هاي متفاوت از رانندگي ، تخلف ، جريمه و حتي زندگي شهروندي .
ساكنان ساختمان 7 طبقه مركز فرماندهي راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ از پشت ميزهايشان براي بهبود وضعيت ترافيكي شهر برنامه ريزي مي كنند. مهم اين است كه بحران ترافيكي كلانشهر تهران تبديل به يك نارضايتي عمومي نشود. شما مي توانيد در طول روز ، سرنشينان افسرده و پريشان اتومبيل ها را زماني كه دست هايشان را بي جهت روي بوق خودرو مي گذارند ، مشاهده كنيد . حتي اگر كمي دقت كنيد مي توانيد رانندگان متخلفي را مشاهده كنيد كه بدون توجه به هشدارهاي ماموران راهنمايي و رانندگي با ماموري كه مقابل خودرويشان مي ايستد تا بار ترافيك را روان كند ، برخورد كرده و فرار مي كنند . به نظر مي رسد با وجود تلاش معاونت هاي مختلف در پليس راهنمايي و رانندگي به منظور بهبود وضعيت ترافيك سطح شهر ، ميان سازمان ها و ارگان هاي مختلف كه براي حل بحران ترافيك تهران فعاليت مي كنند ، انسجام و هماهنگي كافي وجود ندارد و در برخي موارد آنها حتي طرح هاي يكديگر را خنثي مي كنند .
نمي دانيم نظر افسران وظيفه راهنمايي و رانندگي چقدر در تعيين سياست هاي فرهنگي راهنمايي و رانندگي نقش دارد، اما همين قدر مي دانيم كه اين افسران وظيفه در اجراي برنامه هاي پليس راهنمايي و رانندگي و همچنين در پست هاي خياباني، پررنگ ترين نقش را دارند.
كاش مي دانستي كافي است با يكي از آنها صحبت كني و از او بخواهي تا مي تواند درددل كند ؛ اگر اين كار را مي كني ، افسران خيابان ها و تقاطع هاي شلوغ را انتخاب كن تا تراژدي كامل شود ؛ جايي مثل ميدان توحيد ، خيابان آزادي يا انقلاب . آن وقت به تو مي گويند كه به جاي حرف زدن ، يك ساعت در اين محل بايست و ببين مي تواني تحمل كني ؟ داستان آنها را بايد از زبان خودشان بشنوي ؛ داستان تمام آنهايي كه مجبورند بايستند تا رگ هاي پاهايشان كبود و برجسته شود ؛ انسان هايي با كفش هاي سياه ، يونيفورم سبز ، علائم متنوع ، كاپشن چرم سياه رنگ و باراني سپيدي كه آب و سرما را مي بلعد . قصه آنهايي كه خوراك روزانه شان علاوه بر سفره پر و پيمان دود و سرب و غبار ، تنها يك عدد كيك ارزانقيمت و يك آبميوه است ، نه بيشتر . اين داستان كلاه سفيد هاي جوان است ؛ كلاه سفيد هاي جواني كه گاه حتي از افراد مشكل دار و نامتعادل كتك مي خورند وحالا چه فرقي مي كند با چه وسيله اي ؛ زنجير ، چماق ، چاقو يا پنجه بوكس ؛ كلاه سفيدهايي كه طعمه تصادف مي شوند و جان مي بازند يا اگر خيلي خوش شانس باشند ، چندماهي با دست و پاي شكسته بستري مي شوند. كلاه سفيدهاي جوان ، ماهانه تنها كمي بيشتر از 20 هزار تومان حقوق مي گيرند . آنها متخلفان را جريمه مي كنند و در عوض ، گاهي به ناحق لعنت مي شنوند .
خدمت وظيفه اين افسران بالاخره روزي تمام مي شود و آنها به خانه هايشان بازمي گردند . بالاخره روزي از اين كسوت خارج مي شوند و خود پشت فرمان مي نشينند ؛ آن هم با ذهنيت هايي متفاوت از رانندگي ، تخلف ، جريمه و حتي زندگي شهروندي .
پليس راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ براي آنهايي كه خودروهايشان در ارتباط با اين پليس مشكل پيدا كرده ، نام آشناتري ست . نيروهاي جوان و تحصيلكرده از نقاط مختلف كشور و پس از طي دوران آموزشي ، با لباس هاي سبز و كلاهي كه آرم نيروي انتظامي روي آن نقش بسته است ، كوله بار سبزرنگ خود را روي دوش گرفته اند و وارد محوطه مي شوند . حالا وقتي ست كه شهرستاني ها بايد شب ها را در خوابگاه يا نمازخانه ساختمان بمانند ؛ نزديك به يك هفته آموزش فشرده و پس از آن زندگي خياباني . آنهايي كه روابطي دارند يا توانسته اند به شيوه هاي مختلف نظر مسئولان ساختمان را جلب كنند ، در همان ساختمان مي مانند و مابقي ، راهي مناطق مختلف در تهران بزرگ مي شوند ، لباس هاي راحت تري به آنها داده مي شود و هر كدامشان با تنها سرمايه ارزشمندشان كه يك سوت سياه است و موجب مي شود بدون فرياد ، مقررات را به رانندگان يادآوري كنند ، راهي تقاطع ها مي شوند . از اين پس آنها بايد روزانه هشت ساعت روي پاهايشان بايستند . يك روز صبح از ساعت شش صبح و روز بعد از ساعت يك بعدازظهر . زمستان يا تابستان فرقي ندارد . ايستادگان با قبض هاي جريمه بايد علاوه بر هوشياري نسبت به ثبت تخلفات راهنمايي و رانندگي ، سروصداي ناشي از صداي بوق اتومبيل ها و رانندگان كم حوصله اي كه لحظه اي تحمل بار ترافيك يا چند ثانيه طولاني شدن چراغ هاي راهنمايي را ندارند را هم تحمل كنند ؛ آلودگي هوا و دود اتومبيل ها براي تشديد و ايجاد بيماري هاي تنفسي ، سوزش و اشك چشم جاي خود . جوان تحصيلكرده كه از بابت خدمت در كلانشهري به نام تهران خوشحال شده است ، وارد آسايشگاه سربازان و افسران وظيفه شده و تازه متوجه مشكلاتي كه در آينده گريبانگيرش خواهد شد ، مي شود ؛ او در ميان صدها مامور راهنمايي با ستاره هاي حلبي كوچك روي دوششان است و يك حركت نابجا كافي است تا تنش هاي عصبي روزانه شان تخليه شود . آنجا حتي خواب آرام شبانه هم بي معناست . آنها در خواب هم درگير شده اند . بعضي ها با صداي بلند به رانندگان متخلف فحاشي مي كنند ، از بعضي ديگر مي خواهند كه پشت خطوط توقف كنند، برخي را تهديد مي كنند و اتومبيل عده اي را در رويا به پاركينگ منتقل مي كنند .
روز ديگري شروع مي شود . اين بار سرماي زمستان توان انسان را مي گيرد . لباس زمستاني افسرها اما با شهروندان معمولي متفاوت است ؛ يك كاپشن چرم و يك بادگير سفيدرنگ از همان هايي كه آب و سرما را مي بلعد. جوان از شدت سرما عصبي شده است ؛ صورت سرخ و دست هاي سردي كه از شدت سرما جمع شده اند با آن پاهاي لرزان و پنجه هاي منجمد شده اي كه فشار عصبي را چند برابر كرده ، تنها سرگرمي اش عابران هستند تا چشم بر لباس هاي او ببندند و لحظه اي را به گفتن يك خسته نباشيد سپري كنند و از كنارش بگذرند .
در آسايشگاه يا بازداشتگاه ؛ جايي كه هم خدمتي ها جمع هستند ، ماجراها و خبرهايي را مي شنود كه فكرش را هم نمي كرده است . همان جاست كه پسر جوان مي شنود كه يكي از دوستانش كه در آستانه تشكيل خانواده بود ، در گرگ و ميش يك صبح سرد، هنگام نوشتن قبض جريمه در يكي از بزرگراه هاي تهران تصادف كرد و طعمه مرگ شد . همان جاست كه او از زبان جواني مي شنود كه در يكي از بزرگراه ها در گرگ و ميش يك عصر ، چند موتورسوار كمي پايين تر توقف مي كنند ، بندهاي كفش ها را محكم مي بندند ، آستين ها را بالا مي زنند، چوب ها و زنجيرها را بيرون مي كشند و با استفاده از تاريكي هوا ، افسر وظيفه اي را كه تنها گناهش آمدن به خدمت سربازي بوده است ، به اشتباه به باد كتك مي گيرند و بدين ترتيب نزديك به يك ماه طول درمان برايش به ارمغان مي آورند ، چراكه ظاهرا افسر ديگري با تخلف آنها برخورد كرده بود .
در اين بين ، امتيازگيري به شيوه هاي مختلف براي كلاه سفيدها تبديل به يك بازي روزمره شده است . آنها ديگرمي دانند كه صبح تا شام با دو گروه راننده طرف مي شوند ؛ آنهايي كه براي امتيازگيري از موضع ضعف مطلق وارد مي شوند و آنها كه از موضع قدرت وارد بازي شده اند. تنها عامل موفقيت كلاه سفيدها در اين مواقع، تركيب فلسفه و سياست است و كلاه سفيدها به دليل تمرين هرروزه اين بازي ، بخوبي قادر به تشخيص اين دو مقوله هستند . جوان ، ديگر بخوبي كارآزموده شده است . رانندگان مسافركش ، مقامات كشوري و نظامي و اقشار عادي جامعه همگي به كلاه سفيد جوان ، شيوه هاي رفتار را آموخته اند . اگر شما در پليس راهنمايي و رانندگي خدمت مي كرديد ، بخوبي خصوصيات مقطعي شهروندان را هنگام برخورد با پليس درك مي كرديد . شاهد آن هستيد كه دختر جوان به دليل آنكه خياباني را ورود ممنوع آمده است و شما از او مي خواهيد كه مجددا بازگردد، دست و پايش را گم مي كند و نزديك به 20 دقيقه مي گريد كه چرا به او گفته ايد بازگردد . او مشكلات خانوادگي و برخورد بد خانواده را بهانه اي براي ورود ممنوع آمدن مي داند . گاهي هم مي بينيد مردي كه اشتباه همان خانم جوان را مرتكب شده ، چگونه از اتومبيل پايين مي پرد . مدام ، شما و ستاره هاي حلبي تان را مي بوسد و به خودش فحاشي مي كند تا مبادا شما جريمه اش كنيد . اگر آن لباس را به تن كنيد ، راننده اي را مي بينيد كه از كنارتان عبور مي كند، شيشه خودرو را پايين مي كشد ، غيرمستقيم فحش ركيكي به شما مي دهد و از كنارتان مي گذرد . موتورسوار جواني را مي بينيد كه به دليل شيطنت هاي جواني يا تربيت هاي نادرست يا شدت تنفر ، كلاهتان را از سرتان برمي دارد يا لگدي به شما مي زند و فرار مي كند .
اگرچه تحليلگران اجتماعي و روان شناسان بر پيچيدگي رفتار ايرانيان تاكيد دارند، ليكن اين پيچيدگي در شرايطي درك مي شود كه شما در ارتباط مستمر با مردم باشيد . بسياري از آنها بهترين راه فرار از اعمال قانون را هنگام ارتكاب يك تخلف رانندگي در اين مي دانند كه به شما بگويند : ببخشيد ، ما از شهرستان آمده ايم و خيابان ها را بلد نيستيم . وقتي به آنها به شوخي مي گوييد كه تابلوهاي راهنمايي و رانندگي در تمام نقاط دنيا حتي در شاخ آفريقا هم به يك شكل است ، لبخند شيطنت آميزي مي زنند ، چشمكي مي زنند ، دستي به صورتشان مي كشند و گردنشان را به يك سمت مي گيرند كه يعني: ببخشيد . عذاب آورترين رفتار براي يك افسر راهنمايي و رانندگي زماني است كه يك راننده متخلف درصدد است تا با اصرار ، شما را فريب دهد و به همين دليل مدام دروغ مي گويد . بعضي از آنها كه از وضعيت مالي خوبي برخوردارند ، سعي مي كنند مشكل خود را با اسكناس حل كنند . آن وقت است كه دوست داريد راننده متخلف را بشدت تنبيه كنيد . خب اين هم نوعي ديگر از شيوه هاي امتيازگيري ست . بهتر است اگر به هريك از اين دسته هاي مختلف رانندگان متخلف برخورد كرديد ، به او بگوييد: آقاي عزيز! اين يك قانون جهاني ست كه شما آن را نقض كرده ايد . دبيركل سازمان ملل هم گفته است كه فرهنگ اجتماعي يك كشور را مي توان از شيوه رانندگي مردم آن كشور شناخت . بدين ترتيب خواهيد ديد كه راننده متخلف حتي اگر يك شخصيت سياسي باشد ، شرمنده خواهد شد ، ولي آيا اين شرمندگي ، كوتاه مدت نيست؟ خب اين هم يك شيوه امتيازگيري براي افسران راهنمايي و رانندگي ست ؛ تركيبي از فلسفه و سياست .
نياز به تغيير رويه راهنمايي و رانندگي اداره و نظم بخشيدن تردد خودروها در شهري چون تهران نه تنها حرفه اي تخصصي ست ، بلكه نياز به فرهنگسازي و حتي آموزش برخورد صحيح با شهروندان دارد ؛ امري كه با به كارگيري نيروهاي وظيفه كه حداكثر 20ماه را در اين لباس هستند ، ميسر نخواهد بود . اين امر نياز به تربيت نيروهاي كادر حرفه اي دارد تا در تداوم تماس با مردم ، شيوه هاي درست برخورد با متخلفان يا آموزش هاي راهنمايي و رانندگي محقق شود .
روزي هشت ساعت پايداري
پليس راهنمايي و رانندگي نيروي انتظامي تهران بزرگ براي مهار ترافيك و نظم بخشيدن به تردد خودورها ، روزانه حدود 2 هزار افسر وظيفه تهراني و شهرستاني را راهي خيابان ها مي كند و اين افسران مجبورند روزانه نزديك به 8 ساعت را در تقاطع ها و خيابان هايي سر كنند كه شما حتي يك ساعت ، آن را تحمل نمي كنيد . متوجه هستيد؟ 8 ساعت ، نه كمتر ؛ آن هم درتقاطع هايي كه شهروندان حتي براي لحظه اي در آنجا مكث هم نمي كنند . مگر آدم مجبور است سر و صدا و شلوغي و آلودگي را بدون هيچ دليلي تحمل كند؟ اما آنها تحمل مي كنند ، چون شهر بالاخره بايد نظم بگيرد . بالاخره يك نفر بايد باشد كه جلو رانندگان متخلف را بگيرد و تلاش كند تا ترافيك روزانه ختم به خير شود و چه كسي بهتر از نيروي تحصيل كرده وظيفه ؟
روزنامه همشهري چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۴ – محمد طالقاني
من واقعاً متاسفم كه دانشگاه هايي مثل دانشگاه آزاد داريم ! چرا ؟ براي اينكه اگر شما هم تنها نگاهي به كارنامه دانشگاه آزاد يك بسيجي فعال بياندازيد همه چيز دستتان مي آيد . نمونه اي از اين كارنامه را در لينك زير مي توانيد ببينيد تا خودتان قضاوت كنيد . اين جناب آقاي صادق نژاد چهار سال ديگر مهندس صنايع گاز مي شود و مطمئنا يك پست مهمي هم از طريق همين بسيجي فعال بودن پيدا خواهد كرد . پس جوانان ما بهتر است بروند غاز بچرانند !
http://www.jahanbakhshi.com/min/funlinks/94.htm
قسمت هايي از سخنان دكتر شريعتي به بحث تشيع مصلحت يا تشيع حقيقت اختصاص دارد . ايشان چنان اين مقوله را تشريح و توصيف كرده اند كه انسان تازه مي فهمد كجاي كار است و چقدر از تشيع حقيقت دور است و با اين حال خود را مسلمان شيعه مي خواند . در زير قسمت هايي از انديشه هاي دكتر شريعتي را در اين رابطه مي نويسم :
تشيع مصلحت تشيع صفوي است و در برابرش تشيع علوي كه تشيع حقيقت است . هميشه مصلحت روپوش دروغين زيبائي بوده است تا دشمنان حقيقت ، حقيقت را در درونش مدفون كنند و هميشه مصلحت تيغ شرعي بوده است تا حقيقت را رو به قبله ذبح كنند كه مصلحت هميشه مونتاژ دين و دنيا بوده است .
تشيع مصلحت نابود كننده تشيع حقيقت است همچنانكه در تاريخ اسلام ، اسلام حقيق قرباني اسلام مصلحت شد كه آغاز نبرد ميان مصلحت و حقيقت در سقيفه بود و مصلحت پيروز شد و از همانجا همچنان ادامه دارد و همچون دو خطي كه از يك نقطه آغاز مي شوند و با زاويه يك درجه اي از هم دور مي شوند ؛ هر چه مي گذرد فاصله بيشتر مي شود و بيشتر تا فاصله مصلحت و حقيقت مي شود ظلم و عدل ، امامت و استبداد ، جمود و اجتهاد ، ذلت و عزت . پس :
هيچ چيز غير از خود حقيقت ، مصلحت نيست .
چند وقت پيش كتابي با عنوان انديشه هاي دكتر شريعتي را مي خواندم كه واقعا براي من جالب بود . من نمي دانم چرا بعد از 23 سال تازه با چنين شخصيتي آشنا مي شوم . چرا در اين 23 سال از خيلي چيزها بي خبر مانده ام ؟! چرا در كتب درسي ما از دكتر شريعتي اسمي برده نشده است ؟! واقعا نسل امروز ما به كساني مثل دكتر شريعتي نيازمند است . اگر شما دوستان هم تا به حال حتي كلمه اي از حرف هاي دكتر شريعتي را نخوانده ايد پيشنهاد مي كنم حتي براي يك بار هم شده اين كار را انجام دهيد زيرا اگر اهل معرفت و حقيقت باشيد سخنان دكتر شريعتي تاثيري شگرف در درونتان ايجاد خواهد كرد .
يادت مياد چي شد كه من يك دفه عاشقت شدم
بدون اينكه بذاري سوار قايقت شدم
يادت مياد نگات پر از شكايت و فاصله بود
اما به جاش نگاه من صبور و پر حوصله بود
يادت مياد وقتي بهت گفتم چقدر دوست دارم
گفتي ببين من فرصت اين قصه ها رو ندارم
يادت مياد با اين جواب خسته شدم از زندگي
تو رفتي و من موندم و يه دريا غرق تشنگي
يادت مياد به چشم تو فقط يه ديوونه بودم
يا مثل يه مرغ غريب دنبال يه دونه بودم
يادت مياد كه عمر من وقف تو و پنجره بود
يه روز چشت افتاد به من اين بهترين خاطره بود
يادت مياد دل تو رو يكي يه جايي برده بود
اونوقت دل من خودشو به چشم تو سپرده بود
يادت مياد يه روز واست يه دسته گل چيده بودم
عصر همون روزم تو رو با ديگري ديده بودم
يادت مياد حتي يه بار دلت واسه دلم نسوخت
چشات يه بار نگاهشو به چشم عاشقم ندوخت
يادت مياد تو روياهام قصري واست ساخته بودم
تقصير من بود كه تو رو به خوبي نشناخته بودم
يادت مياد تعبير خواب من فقط جدايي بود
هر چي محبت ديده بودم از تو بي وفايي بود
اگر چه يادت نمياد اما مي خوام دعات كنم
برنميگردي ولي من بازم مي خوام صدات كنم
قبل از اينكه من به دانشگاه و سپس خدمت سربازي بروم در هنگام راه رفتن چشمانم فقط زمين را مي نگريست و به اطرافش هيچ توجهي نداشت . بعد از ورودم به دانشگاه و مخصوصاً موقعي كه به عنوان افسر راهنمايي و رانندگي در تهران دوران خدمت سربازيم را مي گذراندم اين خصوصيت من عوض شد ، به طوري كه چشمانم ديگر با زمين مانوس نبود و پياپي به آدمهاي مختلف و ظواهرهاي دنيا خيره مي شد . سال ها به همين منوال گذشت ولي چند روز پيش من بعد از مدتها فقط براي يك بار ديگر به زمين نگريستم و تازه فهميدم كه تا به امروز چه راه خطايي را رفته بودم زيرا مونس اصلي من همان خاك و زمين پاك و باصفايي است كه چند سالي بود فراموشش كرده بودم . آه اي خاك پاك چشمانم را دوباره به تو مي سپارم . . .